دوباره فرصتی دست داد تا چند خطی یادداشت کنم در دفتر چهٔ خاطرات،
هفتهٔ بسیار پر کاری بود. کتابهای جلال آال احمد دور تختم ریخته اند. اولین داستان را خواندم، دید و بازدید. تصویر زیبایی برای آدم نقشی میکند، مثل اینکه با جلال از کوچه پسکوچهای خاکی دههٔ سی تهران میگذری و میری عید دیدنی و خانوم بزرگ که دیوار را دیفال میخواند و میگوید "زمستونی از سرما مثل خایه حلاج لرزیدیم"
امشب هم با دوستم رفتیم کباب برگ خردیم ، خوب اینجا ونکوور و رستوران ایرانی هم زیاده. هایده هم گذاشته بودن،کاناداییها که به رقص اومده بودن با دل رسوای هایده چه به رسه به من...
خیلی هفتهٔ خوبی بود و خوشحالم،
دل از غصه به سر اومده،
باده فروش می بده تا غم بره از یاد من
نظرات ()
بی وطن
بعد از تقریبا یک هفته فرصتی شد که دوباره چند خطی بنویسم. داشتم فکر میکردم فقط چند بیت شعر بنویسم از حافظ، ولی احساس کردم دوست دارم کمی در مورد وطن بنویسم. وطن، یادم هست زیاد دربارهٔ آن میخواندیم. کتاب فارسی پر بود از شعرهای قشنگ در مورد ایران و اینکه همه جای ایران سرای من است.
حالا خوب معنی این کلمه را میفهمم. آدم بعضی چیزها را با تمام وجود احساس میکند. حالا میفهمم، حالا که بی وطن شده ام. حالا که نگاههای سردشان برایم عادت شده است. کم کم میفهمم چه بالایی به سرم آماده است. هر روز صبح که در تنها ییم از خواب بلند میشوم میفهمم وطن یعنی...
برای من وطن یعنی خاطرات کودکیم، دلهرهٔ امتحان نهایی، یعنی مادربزرگ که برایم همیشه دعا میکرد، هنوز هم یک اتاق برای من نگاه داشته است. وطن یعنی
قرار است که دوستم مژگان برایم چند کتاب بیاورد از جلال آال احمد، حتما بخشهایی براتون مینویسم..
"فانی یعنی چه؟
جغرافی دان گفت: فانی یعنی "چیزی که زود از بین برود"
-پس گل من هم زود از بین میرود.
البته.
شما راجع به وطن چه احساسی دارید؟
نظرات ()
آیا به معجزه اعتقاد داری؟
من اعتقاد دارم و یکی از چیزهایی که معجزه میکنه اسمش امید، بله امید! عضله امید سالهاست در قلبم میتپد، صدایش به گوشم میرسد... اگر این امید نبود من برای آرزوهام تلاش نمیکردم،اگر امید نبود تنهایی رو به خود نمیخریدم، اگر امید نبود....
یه معجزه دیگه هم اسمش عشق، این یکی زندگی آدمو زیرو رو میکنه. جایی که من زندگی میکنم آدمهاش عاشق نمیشن، جایی که اسمش دنیای متمدن غرب است با آن همه زرق و برقش، اصلا نمیدونن من چی میگم، میگن آن که تو میگی تو فیلمهاست، ولی اینها به خودشون هم دروغ میگن، دروغ میگن عشق هست، وجود دارد، عشق جاودان....
تصمیم داشتم بیشتر روحیه امید را در نوشتهام و بلاگم نگاه دارم. ولی بعضی دردها از درون تو را میخراشد آرام آرام، دردهایی که نمیتونی به کسی بگی
دردم از یارست و در مان نیز هم دل فدای او شد و جان نیز هم
باز هم شعر خواهم نوشت.
نظرات ()تصمیم داشتم هر شب چند خطی در دفترچهٔ خاطراتم بنویسم، شعرهایی را که دوست دارم، قطع ات ادبی که در زنده گیم تاثیر گذار بوده، هر چه که برایم جذاب است.
یادم هست دوستم یک شب از من پرسید: "اشکان تا حالا از عشق نوشتی؟" اینقدر سکوتم طولانی بود که خودش جوا بشو گرفت. گفتم خوب من تا حالا اینقدر عاشق کسی نشدهام که روحم را به حرکت در آورد تا برایش بنویسم. نگاهش هنوز روی صفحهٔ لپ تاپ میدوید که آروم زمزمه کرد "لازم نیست عاشق باشی تا دربارهٔ عشق بنویسی" صداش آرومتر شده بود. لبخندی از سر اجبار زد. موضوع را عوض کردم و ازش راجع به تمرین شنایی که آخرین بار رفته بودیم پرسیدم .
حالا میفهمم که میشود بدون عاشق بودن هم از عشق نوشت، اصلا آدم خوشش میاد از این کلمه...
"جای تاسف است که دوست فراموش شود، همهٔ مردم رفیق نداشته اند. من هم میتوانم مثل آدم بزرگها بشوم که بجز ارقام به هیچ چیز علاقه ندارند. برای همین است که یک جعبه رنگ خریدهام با چند مداد.. از شازده کوچولو نوشتهٔ Antouan ryEgzope
نظرات ()شاهزاده کوچولو
اما چرا شاهزاده کوچولو؟ یک کم مقدمه لازم داره:
پاییز بود، آذر همین سالی که دیروز جدید شد به ایران رفتم بعد از ۳ سال. چندتا دستمال توی جیب پالتوم گذاشته بودم، میدونستم کلی اشک توی چشمهایم سنگینی میکنه. هیچوقت دوست نداشتم اشکهایم را کسی ببینه. یک کم اشکهایم را سبک کردم وقتی که پاسپورتم مهر میخورد......به هم گفت خوش اومدی.... بغل مادرم که بودم گلوم میسوخت از بغض ولی فایده نداشت، اشکهای اشکان را دیدند.
در تهران کتاب شاهزاده کوچولو را به من هدیه داد. شاهزاده کوچولو هم از سیارهٔ خودش رفته بود تا یک سیارهٔ جدید پیدا کنه مثل من. یک گل سرخ هم داشت که باید ازش مراقبت میکرد ولی گل سرخ کمی مغرور بود و اقرار نمیکرد که به عشق شاهزاده کوچولو نیاز داره.
امروز هوا آفتابی و میخواهم برم خرید . دوست دارم تو مهمونی نوروز خوب به نظر برسم...
مرسی نازی از نظرت، آینه و شمع
نظرات ()سالها بود قلم فارسی را زمین گذاشته بودم، تمام وقتم صرف نوشتن به انگلیسی میگذشت، زندگی دانشجویی در خارج از ایران هم برایم فرصتی نگذاشته بود. دبیرستان همیشه ادبیات زنگ مورد علاقم بود، دوست داشتم بنویسم...... البته برای کسی که رشته ریاضی-فیزیک میخوند یک کم عجیب بود
اما چرا قلمم را دوباره برداشتم؟ رقص این کلمات فارسی برایم فریبا است، دلربا، دلربا چه کلمهٔ قشنگی
اما مهمتر، کسی برایم این پنجره را باز کرده است. میخواهم بنویسم، از خودم، از روز هایم، آرزو هایم... آرزو، این هم کلمه قشنگی، اگه دختر بودم دلم میخواست اسمم آرزو بود. امروز اول فرودین ۱۳۸۸ خورشیدی، هوا هنوز یک کم اینجا ونکوور سرد است،راستی هفت سین قشنگی چیدم....
نظرات ()
نظرات ()